گوش شو هر جا سخن را ساز نتوانی نمود
مهر بر لب زن دلی گرباز نتوانی نمود
۱بر میاور سر ز جیب خامشی چون شمع روز
گر سر خود را فدای گاز نتوانی نمود
۲بیقراری می رساند شهپر توفیق را
بال بر هم زن اگر پرواز نتوانی نمود
۳پا به دامان اقامت، سر به زیر بال کش
پنجه چون در پنجه شهباز نتوانی نمود
۴حسن در دلهای روشن می نماید خویش را
آه اگر آیینه را پرداز نتوانی نمود
۵نیست صائب کم ز قدرت در مقام خویش عجز
بر زمین نه ساز را گر ساز نتوانی نمود
۶