غنچهٔ این باغ بوی پارهٔ دل میدهد
شاخ گل یادی ز دست و تیغ قاتل میدهد
۱کم نگردد فیض حسن از پردهداریهای شرم
شمع در فانوس نور خود به محفل میدهد
۲حاصل زهد ریایی جز کف افسوس نیست
دانه چون پنهان شود در خاک حاصل میدهد
۳دامن صدق طلب هرکس که میآرد به دست
گام اول پشت بر دیوار منزل میدهد
۴میکشد میدان که دریا را در آغوش آورد
موج اگر دامن به دست خشک ساحل میدهد
۵کشتن بیزخم میخواهم، که زخم بیادب
بوسه گستاخانه بر شمشیر قاتل میدهد
۶خون من از بس که با پیکان او جوشیده است
در رگ من موج خون بانگ سلاسل میدهد
۷صائب از قید فرنگ عقل میگردد خلاص
هرکه دین و دل به آن مشکین سلاسل میدهد
۸