بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد
آب روشن را صدف تشریف گوهر می دهد
۱عزم چون افتاد صادق راهبر در کار نیست
اشتیاق وصل شکر مور را پر می دهد
۲در مقام قهر، احسان از بزرگان خوشنماست
بحر سیلی می خورد از موج و عنبر می دهد
۳نیست از دریای آتش غم اگر دل محکم است
موم را جرأت پر و بال سمندر می دهد
۴در ترازوی گهربار سخاوت میل نیست
ابر فیض خود به خار و گل برابر می دهد
۵سنگ می گردد به اندک روزگاری پیکرش
چون صدف هر کس که آب رو به گوهر می دهد
۶داغ را در سینه من چون سپند آرام نیست
این زمین گرم یاد از دشت محشر می دهد
۷رتبه نومیدی از عمر ابد بالاترست
ورنه آب زندگی کام سکندر می دهد
۸می رساند دل به کوی یار مشت خاک ما
این سپند شوخ بال و پر به مجمر می دهد
۹هر که را شمشیر غیرت در نیام زنگ نیست
نامه را رنگینی از خون کبوتر می دهد
۱۰می کند تأثیر صحبت کار خود هر جا که هست
تیغ را سرپنجه فولاد جوهر می دهد
۱۱هر گدا چشمی ندارد راه در درگاه دل
ورنه کام هر دو عالم را همین در می دهد
۱۲آه ازین گردون کم فرصت که می گیرد سحر
در سر شب هر که را چون شمع افسر می دهد
۱۳ما به دست تنگ خرسندیم، ورنه روزگار
این گره را در عوض صد عقد گوهر می دهد
۱۴می کند صائب گرانبارش ز داغ بی بری
دل به هرکس چرخ افزون چون صنوبر می دهد
۱۵نیست رسم ما شکایت صائب از بیداد چرخ
سینه پرخون سخن را رنگ دیگر می دهد
۱۶