گر دو روزی خاکمال آن گلعذارم می دهد
توتیای دیده از خط غبارم می دهد
۱ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه دار
وصل کی تسکین جان بیقرارم می دهد
۲می رساند جان به لب قاتل مرا از انتظار
تا دم آبی ز تیغ آبدارم می دهد
۳دیده تر کاغذ ابری شد از خشکی مرا
همچنان گردون سنگین دل فشارم می دهد
۴از سر پیر مغان آن به که دردسر برم
من که مستی دردسر بیش از خمارم می دهد
۵باز می گیرد به زخم سنگ از من یک به یک
گر چمن پیرا دو روزی برگ و بارم می دهد
۶می برد غیرت به عیش بی زوال خار من
آن که تشریف سبکسیر بهارم می دهد
۷مدعایش امتحان دامن پاک من است
گر به خلوت گاهی آن پرکاربارم می دهد
۸قانعم من زان لب شیرین به یک دشنام تلخ
آن ستمگر وعده بوس و کنارم می دهد
۹در گلویم چون صدف می سازد از خست گره
قطره چندی اگر ابر بهارم می دهد
۱۰رخنه دل گر نگردد رهنمای دیده ام
راه بیرون شد که زین نیلی حصارم می دهد؟
۱۱بس که بر دلها سؤال من گرانی می کند
کوه با حاضر جوابی انتظارم می دهد
۱۲کرده ام صائب قناعت از وصالش با خیال
زان گل بی خار تسکین خارخارم می دهد
۱۳