از گداز جسم، جان پاک گوهر شد سفید
آخر از خاکستر خود روی اخگر شد سفید
۱ریزش باران کند روشن سحاب تیره را
از سرشک افشانی آخر دیده تر شد سفید
۲چشم شرم آلود هجران می کشد در عین وصل
دیده بادام در آغوش شکر شد سفید
۳شرمساری تیرگی از نامه ما می برد
از بهار خویش خواهد روی عنبر شد سفید
۴نامه ما را اگر می شست اشک معذرت
می توانستیم در صحرای محشر شد سفید
۵گریه من در میان گریه ها بی حاصل است
ورنه دامان صدف از اشک گوهر شد سفید
۶هیچ کس گوشی به فریاد سپند ما نکرد
گرچه از خاکستر ما روی مجمر شد سفید
۷ساقی ما گر به این تمکین سر خم وا کند
ز انتظار باده خواهد چشم ساغر شد سفید
۸روی او خورشید را در بوته مشرق گداخت
با کدامین روی خواهد صبح دیگر شد سفید؟
۹تیر نازش تا زآغوش کمان آمد برون
همچو ماه نو مرا پهلوی لاغر شد سفید
۱۰می کند افسرده خون گرم را سودای خام
در جوانی نافه را زان موی بر سر شد سفید
۱۱دیده بی پرده را مغز پریشان گشته ای است
هر کف پوچی کز این دریای اخضر شد سفید
۱۲دوری احباب می ریزد بهار رنگ را
تا تهی از باده شد مینا و ساغر شد سفید
۱۳گرمی هنگامه حرصش نشد یک موی کم
گرچه موی خواجه چون کافور یکسر شد سفید
۱۴ناز یوسف گر به این تمکین برآید از نقاب
دیده یعقوب خواهد بار دیگر شد سفید
۱۵تا میان نازک او جلوه گر شد در لباس
رشته نتواند دگر در عقد گوهر شد سفید
۱۶خانه دلگیر گردون جای شکر خندنیست
صبح را از خنده چون دندان مکرر شد سفید؟
۱۷گر کند واعظ چنین عمامه خود را بزرگ
خواهد از برف ریا محراب و منبر شد سفید
۱۸چون توانم رفت نزدیکش، که از یک تیر راه
نامه ام نتواند از بال کبوتر شد سفید
۱۹تا زبان دانان عالم را سر گوشی گرفت
در صدف صائب گهر را دیده تر شد سفید
۲۰