نیست از خورشید و ماه این گنبد گردان سفید
ز استخوان بیگناهان است این زندان سفید
۱تیر آه از سینه ام بیرنگ می آید برون
وای بر صیدی کز او آید برون پیکان سفید
۲یوسف من زان همه قصر و سرای دلفریب
خانه چشمی بجا مانده است در کنعان سفید
۳قطع پیوند دل از آهو نگاهان مشکل است
از جدایی نافه را شد موی سر زینسان سفید
۴نامه چون برف می خواهند در دیوان حشر
تو در آن فکری که باشد سفره ات را نان سفید
۵خانه پردازی چراغ خانه گورست و تو
می کنی از ساده لوحی خانه و ایوان سفید
۶پاک طینت می رساند فیض بعد از سوختن
عود خاکستر چو گردد می کند دندان سفید
۷صبح پیری در رکاب پرتو منت بود
زان به یک شب گشت ابروی مه تابان سفید
۸ما سبکروحان مشرب را به دست کم مگیر
کز کف بی مغز باشد چهره عمان سفید
۹پاک کن از غیبت مردم دهان خویش را
ای که از مسواک هر دم می کنی دندان سفید
۱۰ماهرویان بس که در هر کوچه جولان می کنند
ماه نتواند شدن صائب در اصفاهان سفید
۱۱