چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید
باز ناورد از ختا این نافه را موی سفید
۱دیگران را گر ز پیری صبح آگاهی دمید
شد دل ما شیر مست غفلت از موی سفید
۲کی شود طبع هوسناکان زپیری تنگدل؟
ماه عید طفل طبعان است ابروی سفید
۳از جوانان نیست کم چون زنده دل افتاد پیر
صبح می رو بد زدلها غم به گیسوی سفید
۴با سیه رویان بود عفو خدا را روی حرف
قابل اقبال نبود نامه را روی سفید
۵تار و پود زندگانی را پریشان کردن است
جمع کردن خنده را چون صبح با موی سفید
۶کاکل عنبرفشان بر پشت آن سیمین بدن
هست چون خط سیه بر پشت آهوی سفید
۷هر که صائب روی گردان شد زاهل روزگار
می برد از ظلمت آباد جهان روی سفید
۸