تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید
از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید
۱عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو
پیش خورشید درخشان چون شود اختر سفید؟
۲عاشق صادق نمی اندیشد از روز حساب
نامه صبح است در هنگامه محشر سفید
۳از خط مشکین یکی صد شد صفای عارضش
نامه آیینه می گردد زخاکستر سفید
۴تیشه از خون روی سخت کوهکن را سرخ کرد
تا نسازد راه قصر یار را دیگر سفید
۵از بناگوش تو دارد صبح چندین آب و تاب
می نماید از صفای شیر این شکر سفید
۶خون خود را مشک کردن کار هر بیدرد نیست
نافه را گردید ازین اندیشه موی سر سفید
۷دفتر ایام از افکار رنگین ساده بود
شد زنور رای صائب روی این دفتر سفید
۸