جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما
دست و تیغ عشق را زخم نمایانیم ما
۱می توان از شمع ما گل چید در صحرای قدس
زیر گردون چون چراغ زیر دامانیم ما
۲بر بساط بوریا سیر دو عالم می کنیم
با وجود نی سواری برق جولانیم ما
۳حاصل ما نیست غیر از خارخار جستجو
گردباد دامن صحرای امکانیم ما
۴از سیاهی داغ ما هرگز نمی آید برون
در سواد آفرینش آب حیوانیم ما
۵پشت چون آیینه بر دیوار حیرت داده ایم
واله خار و گل این باغ و بستانیم ما
۶وحشی دارالامان گوشه تنهایی ایم
دشت دشت از سایه مردم گریزانیم ما
۷دولت بیدار، گرد جلوه شبرنگ ماست
از صفای سینه صبح پاکدامانیم ما
۸گرچه در ظاهر لباس ماست از زنگار غم
از طرب چون پسته زیر پوست خندانیم ما
۹از شبیخون خمار صبحدم آسوده ایم
مستی دنباله دار چشم خوبانیم ما
۱۰عالمی بی زخم خار از بوی ما آسوده اند
در سفال عالم خاکی چو ریحانیم ما
۱۱خرقه از ما می ستاند نافه مشکین نفس
از هواداران آن زلف پریشانیم ما
۱۲چشم ما چون زاهدان بر میوه فردوس نیست
تشنه بویی ازان سیب زنخدانیم ما
۱۳مشرق خورشید و مه را گل به روزن می زنیم
از نظربازان آن چاک گریبانیم ما
۱۴گرچه در نظم جهان کاری نمیآید ز ما
از حدیث راست، سرو این خیابانیم ما
۱۵زنده از ما می شود نام بزرگان جهان
این ریاض بی بقا را آب حیوانیم ما
۱۶هر که با ما می کند نیکی، نمی پاشد ز هم
رشته شیرازه اوراق احسانیم ما
۱۷روزی ما را ز خوان سیر چشمی داده اند
بی نیاز از ناز نعمت های الوانیم ما
۱۸صاحب نامند از ما عالم و ما تیره روز
چون نگین در حلقه گردون گردانیم ما
۱۹حلقه چشم غزالان حلقه زنجیر ماست
دایم از راه نظر دربند و زندانیم ما
۲۰گر چراغ بزم عالم نیست صائب کلک ما
چون ز بخت تیره دایم در شبستانیم ما؟
۲۱