آسمان را خانه زنبور می دانیم ما
انجمش را دیده های شور می دانیم ما
۱نشأه سرشار در میخانه افلاک نیست
صبح را خمیازه مخمور می دانیم ما
۲جز فضای دل، به زیر آسمان هر جا که هست
تنگتر از چشم تنگ مور می دانیم ما
۳نعمت الوان ندارد غیر خون خوردن ثمر
قدر نان خشک و آب شور می دانیم ما
۴هر که می پوشد ز بیداری نظر دلهای شب
در طریق معرفت شبکور می دانیم ما
۵ذره ای خالی ازان خورشید عالمسوز نیست
لاله را فانوس شمع طور می دانیم ما
۶چون برون آرد شراب لعل ما را از خمار؟
خون دل را باده کم زور می دانیم ما
۷هر سفالی را که از آبش دلی گردد خنک
به ز چینی خانه فغفور می دانیم ما
۸می کشد ما را کجی در خاک و خون چون تیغ کج
راستی را رایت منصور می دانیم ما
۹دیده ما از رخ مستور روشن می شود
چهره بی شرم را بی نور می دانیم ما
۱۰گرچه ما با ماه کنعان زیر یک پیراهنیم
از حیا خود را همان مهجور می دانیم ما
۱۱ساده لوحی بین، که خود را با کمال اختیار
از غلط بینی همان مجبور می دانیم ما
۱۲با دل مجروح ما هر کس خنک بر می خورد
بی تکلف، مرهم کافور می دانیم ما
۱۳هر که بر عیب کسان دارد نظر از عیب خویش
گر سراپا چشم باشد، کور می دانیم ما
۱۴خانه هر دل که از سیلاب بی زنهار عشق
می شود زیر و زبر، معمور می دانیم ما
۱۵دیده ما چون شود روشن ز دیدار بهشت؟
زال دنیا را ز مستی حور می دانیم ما
۱۶چشم ما از سرمه توحید تا روشن شده است
سنگلاخ این جهان را طور می دانیم ما
۱۷نیست صائب در نگاه گرم ما را اختیار
این کشش از جانب منظور می دانیم ما
۱۸