در بهاران از چمن ای باغبان بیرون میا
تا گلی دربار هست از گلستان بیرون میا
۱چون نمی گردد سری از سایه ات اقبالمند
ای هما در روز ابر از آشیان بیرون میا
۲قطره باران ز فیض گوشه گیری شد گهر
زینهار از خلوت ای روشن روان بیرون میا
۳پیش دمسردان زبان گفتگو در کام کش
از غلاف ای برگ در فصل خزان بیرون میا
۴می شوی از قیمت نازل سبک چون ماه مصر
زینهار از چه به امداد خسان بیرون میا
۵تیر کج را گوشه گیری پرده پوشی می کند
تا نسازی راست خود را، از کمان بیرون میا
۶اتفاق رهروان با هم دعای جوشن است
در بیابان طلب از کاروان بیرون میا
۷با دل خرسند قانع شو ز فکر آب و نان
بهر گندم از بهشت جاودان بیرون میا
۸زندگی را کن سپرداری به مهر خامشی
چون زبان مار هر دم از دهان بیرون میا
۹در کنار بحر بیش از بحر می باشد خطر
پا به دامن کش چو مرکز از میان بیرون میا
۱۰قطره در اندیشه دریا چو باشد واصل است
هر کجا باشی ز فکر دلستان بیرون میا
۱۱تا نسازی قطره بی قیمت خود را گهر
چون صدف از قعر بحر بیکران بیرون میا
۱۲نیست حق تربیت صائب فرامش کردنی
در برومندی ز فکر باغبان بیرون میا
۱۳