چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد
در تبسم لب جان بخش تو جانها دارد
۱از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا
فتنه از زلف تو در دست عنانها دارد
۲چون جهد صید ز تیر تو، که از چین جبین
قدر انداز نگاه تو کمانها دارد
۳خم ابروی تو غافل نشود از دلها
که کماندار توجه به نشانها دارد
۴نه همین پرده دل از تو گریبان چاک است
ماه رخسار تو هر گوشه کتانها دارد
۵حسن از پرده ناموس شود رسواتر
ورنه آن آینه رو آینهدانها دارد
۶به تکلف دو سه روزی ز ستم دست بدار
کز خط سبز، عذار تو قرانها دارد
۷تیغ ناز تو ز خط زنگ برآورد و هنوز
غمزه شوخ تو سر در پی جانها دارد
۸از سر رغبت اگر دست ز جان خواهی شست
وادی عشق عجب آب روانها دارد
۹چند در صومعه محشور بود با پیران؟
آن که در کوی خرابات جوانها دارد
۱۰شادی باده سبکسیرتر از رنگ حناست
چه نهی دل به بهاری که خزانها دارد؟
۱۱یک زبان نیست فزون قسمت صاحب گفتار
حسن کردار ز هر عضو زبانها دارد
۱۲آن که در شکر، زبان بر دهنش مسمارست
چون رسد وقت شکایت چه زبانها دارد
۱۳پیش من نیست کم از لاله صحرای بهشت
کف خونی که ز داغ تو نشانها دارد
۱۴میکند دیدنش از داغ جگر را معمور
وادی عشق عجب لالهستانها دارد
۱۵شمع هرچند به آتش نفسی مشهورست
خامه صائب ما نیز بیانها دارد
۱۶