شوق من سرکشی از زلف معنبر دارد
آتشم بال و پر از دامن محشر دارد
۱سخن سرد چه تأثیر کند در دل گرم؟
جوش دریا چه غم از خامی عنبر دارد؟
۲خوان خورشید ز سرپوش بود مستغنی
سر آزاده ما ننگ ز افسر دارد
۳عیب خود را چه خیال است نپوشد نادان؟
کل محال است کلاه از سر خود بردارد
۴تار سبحه است ز دل هر سر مو زان خم زلف
گره افزون خورد آن رشته که گوهر دارد
۵نیست ممکن شود آسوده، دل از لرزیدن
شانه تا راه در آن زلف معنبر دارد
۶بس که سیراب بود تیغ تو، در هر زخمی
بر جگر سوختگان منت کوثر دارد
۷چشم خورشید ز رخسار تو می آرد آب
نسخه از روی تو آیینه چسان بردارد؟
۸صائب از بس که جگر سوز بود مضمونش
خطر از نامه من بال سمندر دارد
۹