سیل را در نظر آور که به ویرانه چه کرد
تا بدانی به من آن جلوه مستانه چه کرد
۱هوشیاران جهان راه بیابان گیرند
گر بگویم که شب آن نرگس مستانه چه کرد
۲در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام
یارب این زلزله با کعبه و بتخانه چه کرد
۳تو که هرگز سخن سخت ز کس نشنیدی
سنگ اطفال چه دانی که به دیوانه چه کرد
۴طاقت سیلی اخوان نبود یوسف را
خط بیرحم به رخساره جانانه چه کرد
۵می کند یک دل دیوانه جهان را پرشور
یارب آن زلف به چندین دل دیوانه چه کرد
۶بوی گل بار بود بر دل روشن گهران
شمع با بال و پرافشانی پروانه چه کرد
۷خواب را بستر بیگانه پریشان سازد
جان آگاه درین عالم بیگانه چه کرد
۸نیست تاب سخن سخت دل نازک را
با لب نازک او تا لب پیمانه چه کرد
۹بود بر شوخی او نه صدف گردون تنگ
در دل تنگ من آن گوهر یکدانه چه کرد
۱۰دوش کز گردش چشم تو دو عالم شد مست
زاهد خشک ندانم که به شکرانه چه کرد
۱۱سیل بر دامن صحرا نگذشته است ترا
تو چه دانی که به من جلوه مستانه چه کرد
۱۲کف ساقی ید بیضا شد ازین می صائب
یارب آن باده لب سوز به پیمانه چه کرد
۱۳