آن که منع من مخمور ز صهبا میکرد
لب میگون تو را کاش تماشا میکرد
۱عشق در کف ز دل سوخته خاکستر داشت
حسن آن روز که آیینه مصفا میکرد
۲دل پرخونم اگر آبله بیرون میداد
از گهر بادیه را دامن دریا میکرد
۳در دل سخت تو تأثیر ندارد، ور نه
کوه را ناله من بادیهپیما میکرد
۴از خط سبز چو موم است کنون نقش، پذیر
دل سخت تو که خون در دل خارا میکرد
۵عاشقان را به سر خاک شدن خون میشد
زیر پا گر نظر آن قامت رعنا میکرد
۶آن که تسبیح ز دستش نفتادی هرگز
دیدمش دوش سر شیشه به لب وا میکرد
۷یاد آن عهد که خون در قدحم گر میریخت
به نگه کردن دزدیده، گوارا میکرد
۸میگشاید نظر از دور به حسرت امروز
آن که گستاخ، تو را بند قبا وا میکرد
۹شب که از تاب می آن چهره برافروخته بود
شمع، بال و پر پروانه تمنا میکرد
۱۰دل سنگین تو خون میشد اگر میدیدی
که فراق تو چه با این دل شیدا میکرد
۱۱لب جانبخش تو از خاک، قیامت انگیخت
روح اگر در تن خفاش مسیحا میکرد
۱۲آن که میگفت که در پرده کفر ایمان نیست
روی نو خط تو را کاش تماشا میکرد
۱۳صائب از خواجه مدد خواست درین تازه غزل
که در احیای سخن کار مسیحا میکرد
۱۴