حسن آن روز که آیینه مصفا میکرد
عشق در پرده زنگار تماشا میکرد
۱از نفس سوختگی خال لب ساحل شد
گوهر ما که تلاش دل دریا میکرد
۲شوق هر چاک که در پرده دل میافکند
رخنهای بود که در گنبد مینا میکرد
۳برق آن حسن جهانسوز به یک دم میسوخت
شوق چندان که پر و بال مهیا میکرد
۴سنگ اطفال مرا لنگر بیتابی شد
ور نه دیوانه من روی به صحرا میکرد
۵آن که شد گوهر جان دو جهان پامالش
کاش یک بار نگاهی به ته پا میکرد
۶هر طرف نافه دل بود که میریخت به خاک
هر گره کز سر زلف تو صبا وا میکرد
۷به تو میداد خط بندگی یوسف را
گر ترا دیده یعقوب تماشا میکرد
۸مردم از عشق مراد دو جهان میجستند
صائب از عشق همان عشق تمنا میکرد
۹