از خموشی دل روشن گهران آب خورد
کوزه سر بسته چو گردید می ناب خورد
۱گرد غربت ز رخش بحر کند پاک آخر
هر که در راه طلب گرد چو سیلاب خورد
۲می فزاید گرهی بر گره مشکل دل
رشته جان اگر از چرخ چنین تاب خورد
۳نیست یک جرعه درین میکده بی خون جگر
باده در جام کند عاشق و خوناب خورد
۴دایم از خانه برون دشمن من می آید
سنگ بر شیشه ام از زور می ناب خورد
۵نفسش نکهت پیراهن یوسف دارد
دل هرکس که ازان چاه ذقن آب خورد
۶به زبان صحبت اشراق ندارد حاجت
شمع روشن دل خود در شب مهتاب خورد
۷عمر جاوید شود در نظرش موج سراب
خضر اگر زخمی ازان خنجر سیراب خورد
۸نرود حسرت شمشیر تو از دل به هلاک
گرچه در خواب بود تشنه همان آب خورد
۹حسن بر عاشق صادق نکند رحم که صبح
خون ز پیمانه خورشید جهانتاب خورد
۱۰در جهانی که تهیدست برون باید رفت
ساده لوح آن که غم رفتن اسباب خورد
۱۱کرد دخل کج احباب ز جان سیر مرا
تا به کی ماهی من طعمه ز قلاب خورد؟
۱۲ندهد لعل تو از سنگدلی نم بیرون
مگر از چاه زنخدان تو دل آب خورد
۱۳چند در شیشه سر بسته گردون صائب
خون خود را دل بیتاب چو سیماب خورد
۱۴