جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد
دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد
۱می این بزم به خوناب جگر آغشته است
طفل بی گریه دمی شیر ز پستان نخورد
۲تا کسی نشکند آیینه خودبینی را
آب چون خضر ز سرچشمه حیوان نخورد
۳به تهیدستی و بی برگی خود ساخته ایم
چون سر دار، سر ما غم سامان نخورد
۴طره خم به خمش شب همه شب می لرزد
که نسیمی به چراغ دل سوزان نخورد
۵نشود واسطه رزق جهان چون یوسف
هر که یک چند دل خویش به زندان نخورد
۶رزق ما تنگ زاندیشه بی حاصل ماست
نان کسی می خورد اینجا که غم نان نخورد
۷نیست سرگشتگی عشق به صائب مخصوص
کشتیی نیست درین بحر که طوفان نخورد
۸