شعله شوق اگر در دل خارا گیرد
کعبه چون محمل لیلی ره صحرا گیرد
۱یوسف این گرمی بازار ندیده است به خواب
مهر در کوی تو شب جای تماشا گیرد
۲ذره چون پرتو خورشید دلیلی دارد
ما که داریم چراغی به ره ما گیرد؟
۳ز اشتیاق لب میگون تو نزدیک شده است
که قدح پنبه به لب از سر مینا گیرد
۴در نگهبانی دل عقل عبث می کوشد
سوزن آن نیست که دامان مسیحا گیرد
۵چرخ بیهوده خمی در خم صائب کرده است
دام گنجشک محال است که عنقا گیرد
۶