زاهد خشک ز میخانه چه لذت گیرد؟
گل کاغذ ز بهاران چه طراوت گیرد؟
۱کنج عزلت به پریشان نظران زندان است
دل رم کرده محال است ز خلوت گیرد
۲دل پریشان و پریشانتر ازو زلف حواس
به چه امید کسی دامن فرصت گیرد؟
۳سرو از برگ سراپا کف در یوزه شده است
که ز بالای تو سرمشق رعونت گیرد
۴نکشد زیر زمین وحشت تنهایی را
هر که در روی زمین خوی به وحدت گیرد
۵تا نشویند به خونابه دل دست دعا
چه خیال است که دامان اجابت گیرد؟
۶کوته آندیش تری نیست ز من عالم را
در ره سیل مرا خواب فراغت گیرد
۷مشو از یاس نفس پیش عزیزان غافل
کز نفس آینه صاف کدورت گیرد
۸غیر صائب که به جور تو بدآموز شده است
کیست این کاسه پر زهر به رغبت گیرد؟
۹