لوح محفوظ شد آن دیده که حیران تو شد
گشت سی پاره دل هر که پریشان تو شد
۱گوی سبقت ز مه و مهر درین میدان برد
سر سودازده تا زخمی چوگان تو شد
۲عشق محجوب چه گل چیند ازان رو، که هوس
دست خالی ز تماشای گلستان تو شد
۳چون ز روی تو کسی چشم تواند برداشت؟
آب بیرون نتواند ز گلستان تو شد
۴جوی شهدی است ز هر نیش روان در رگ من
تا دلم خانه زنبور ز مژگان تو شد
۵گرچه دندان گهر بود به پاکی مشهور
منزوی در صدف از پاکی دندان تو شد
۶اشک بی خواست ز چشم تر من می جوشد
تا دلم آینه چهره تابان تو شد
۷نشود چون ز تماشای تو طوطی حیران؟
که دو صد آینه رو واله و حیران تو شد
۸آشیان کرد چو مجنون به سر سرو تذرو
بس که حیرت زده از نخل خرامان تو شد
۹خود فروشیش مبدل به خریداری گشت
یوسف از بس خجل از حسن بسامان تو شد
۱۰از بساط گل بی خار قدم می دزدد
زخمی آن پای که از خار مغیلان تو شد
۱۱می کند خنده خونین به ته پوست نهان
پسته از بس خجل از غنچه خندان تو شد
۱۲سرخ رو باد خدنگ تو ز نخجیر مراد
که گلستان دلم از غنچه پیکان تو شد
۱۳تشنه بوسه مرا روی عرقناک تو کرد
سبز این دانه امید ز باران تو شد
۱۴شد دل هر که تنگ، شمع ترا شد فانوس
روز هرکس که سیه گشت شبستان تو شد
۱۵می کشد سلسله ابر به دریا آخر
خنک آن دیده بیدار که گریان تو شد
۱۶کرد در دیده خورشید سیه مشرق را
طالع آن صبح که از چاک گریبان تو شد
۱۷کیست از حلقه فرمان تو گردن پیچد؟
سرو چون فاخته از حلقه بگوشان تو شد
۱۸از شکر طوطی خوش حرف نصیبی دارد
عیش من تلخ چرا از شکرستان تو شد
۱۹نیست چون قطره سیماب قرارم یک جا
تا دل من صدف گوهر غلطان تو شد
۲۰گفتم از روی تو گل در سرمستی چینم
عرق شرم به صد چشم نگهبان تو شد
۲۱داد چون خامه بی مغز سر خویش به باد
هر که یک نقطه برون از خط فرمان تو شد
۲۲بود صد پیرهن از شام سیه تر صبحم
دست من پنجه خورشید ز دامان تو شد
۲۳صائب از گلشن فردوس شود مستغنی
آشنا دیده هرکس که به دیوان تو شد
۲۴