بیت معمور شد آن خانه که ویران تو شد
حلقه کعبه شد آن چشم که حیران تو شد
۱بس که جان در طلبت راهروان افشاندند
سر بسر خرده جان ریگ بیابان تو شد
۲چون در فیض شود قبله ارباب نیاز
چاک هر سینه که از خنجر مژگان تو شد
۳بی نمک می شمرد مایده جنت را
کام هرکس نمکین از نمک خوان تو شد
۴گرچه از گوهر جان شد صدف خاک تهی
جگرش کان بدخشان ز شهیدان تو شد
۵می کند خون به دل غازه حوران بهشت
خون هر کشته که گلگونه دامان تو شد
۶غوطه زد در عرق خون ز شفق پیرهنش
صبح از بس خجل از چاک گریبان تو شد
۷آب روشن که روان بود درین سبز چمن
خشک چون آینه از حیرت جولان تو شد
۸رم آهو که بر او بود بیابانها تنگ
پای خوابیده ز گیرایی مژگان تو شد
۹ماه کنعان که ز جان مصر خریدارش بود
محو چون خواب فراموش به زندان تو شد
۱۰آید از دیدن خورشید جهانتاب به حال
خیره هر چشم که از چهره تابان تو شد
۱۱شور محشر چه کند با دل صد پاره من؟
خوش نمک زخم من ار پسته خندان تو شد
۱۲نتوان کرد به شیرازه محشر جمعش
هر که زیر و زبر از شوخی جولان تو شد
۱۳با خیال تو چه شبها که به روز آوردم
تا دل سوخته ام شمع شبستان تو شد
۱۴قسمت من چه بود زان لب سیراب، که خضر
با لب تشنه ز سرچشمه حیوان تو شد
۱۵خط یاقوت غبار نظر من گردید
سرمه بینش من تا خط ریحان تو شد
۱۶گرچه از میوه شیرین نشود دندان کند
کند دندان من از سیب زنخدان تو شد
۱۷گرچه هر بیت ز دیوان تو بیت الغزل است
صائب این تازه غزل زینت دیوان تو شد
۱۸