زردی روی من از باده کشیدن باشد
موج می رنگ مرا بال پریدن باشد
۱زان به خون قانعم از باده گلرنگ که خون
باده ای نیست که موقوف رسیدن باشد
۲دل عاشق ز غم روز حساب آسوده است
دانه سوخته فارغ ز دمیدن باشد
۳تا به چند از لب میگون تو ای بی انصاف
روزی ما لب خمیازه مکیدن باشد
۴بردباری و تواضع سپر آفتهاست
پل این سیل گرانسنگ خمیدن باشد
۵راه در بی جهت از یک جهتی بتوان برد
خضر این بادیه دنبال ندیدن باشد
۶سخن پاک محال است که افتد بر خاک
در گهر آب مسلم ز چکیدن باشد
۷چند چون شمع درین بزم ز روشن گهری
روزی من سر انگشت مکیدن باشد
۸نیست غیر از سخن مهر و محبت صائب
گفتگویی که سزاوار شنیدن باشد
۹