از لب خشک مهیا لب نانم کردند
فارغ از نعمت الوان جهانم کردند
۱پیچ و تابی که به دل داشتم از خاموشی
عاقبت جوهر شمشیر زبانم کردند
۲خار صحرای ملامت پر و بالی است مرا
تا ز بیتابی دل برق عنانم کردند
۳مدتی غنچه صفت سر به گریبان بردم
تا درین باغ چو گل خنده زنانم کردند
۴نعل بیتابی من بود در آتش چون موج
بلد قافله ریگ روانم کردند
۵تا کدامین دل بیدار مرا دریابد
چون شب قدر نهان در رمضانم کردند
۶پشت من گرم به خورشید قیامت نشود
بس که دلسرد ز اوضاع جهانم کردند
۷صاف شد سینه من با همه آقاق چو صبح
تا درین میکده از درد کشانم کردند
۸هر پریشان نظری قابل حیرانی نیست
همه تن چشم شدم تا نگرانم کردند
۹چون گذارم قدم از حلقه مستان بیرون؟
که سبکبار به یک رطل گرانم کردند
۱۰به چه تقصیر چو آیینه روشن یارب
تخته مشق پریشان نفسانم کردند
۱۱گرچه در صومعه ها پیر شدم، آخر کار
از دم پیر خرابات جوانم کردند
۱۲نوش دادم به کسان، نیش شکستم در دل
تا چو زنبور عسل صاحب شانم کردند
۱۳سادگی آینه را جوهر بینایی شد
آخر از هیچ مدانی همه دانم کردند
۱۴آه کز لاله عذاران جهان حاصل من
جوی خونی است که از دیده روانم کردند
۱۵می دهد روزی من ابر بهاران ز گهر
تا به دریا چو صدف پاک دهانم کردند
۱۶عقل و هوش و خرد آن روز ز من وحشی شد
که نظرباز به آهو نگهانم کردند
۱۷من همان روز ز بال و پر خود شستم دست
که درین تنگ قفس بال فشانم کردند
۱۸در خرابات ز اسرار حقیقت صائب
تا خبر یافتم از بیخبرانم کردند
۱۹