بی سخن غنچه لبان مست مدامم کردند
باده از شیشه سربسته به جامم کردند
۱استخوان در تن من پنجه مرجان گردید
زان میی کز لب لعل تو به جامم کردند
۲در طلب رفت چو قمری همه عمر مرا
تا سرافراز به یک حلقه دامم کردند
۳کوه را لنگر من داشت سبک چون پر کاه
لاله رویان جهان کبک خرامم کردند
۴سالها سختی ایام کشیدم چو عقیق
تا عزیزان چو نگین صاحب نامم کردند
۵شدم از لاغری انگشت نما چون مه نو
تا درین دایره چون بدر تمامم کردند
۶لله الحمد که از خوان جهان روزی من
رغبتی بود که مردم به کلامم کردند
۷صائب از بی دهنی بود که شیرین دهنان
قانع از بوسه شیرین به پیامم کردند
۸