با لب تشنه جگر سر به سرابم دادند
آتشم را ننشاندند و به آبم دادند
۱نمک شوری بختم به جگر افشاندند
تکیه بر بسر آتش چو کبابم دادند
۲خنده بیغمی و گریه شادی بردند
جگر تشنه و مژگان پرآبم دادند
۳حاش لله که بیابد گهرم آب قبول
منم آن قطره که واپس به سحابم دادند
۴نیستم خال، بر آتش چه نشاندند مرا؟
نیستم زلف، چرا اینهمه تابم دادند؟
۵صلح در ذایقه ام باده لب شیرین است
بس که عادت به می تلخ عتابم دادند
۶من جدا می روم و خرقه پشمینه جدا
تا ز خمخانه تجرید شرابم دادند
۷چون نلرزم به سر هر نفسی همچو حباب؟
خانه ای تنگتر از چشم حبابم دادند
۸فکر من همچو ظفرخان همه باشد به صواب
صائب از مبداء فیاض خطابم دادند
۹