گر به شاهان جهان مسند عزت دادند
گوشه ای هم به من از ملک قناعت دادند
۱دیولاخی است جهان در نظر وحشت من
تا مراره به پریخانه عزلت دادند
۲کیست بر حرف من انگشت گذارد دیگر؟
کز خموشی به لبم مهر نبوت دادند
۳یافت در بی بصری گمشده خود یعقوب
بصر از هر که گرفتند بصیرت دادند
۴لب به خون تر کنم از نعمت الوان جهان
تا چو شمشیر به من جوهر غیرت دادند
۵وای بر ساده دلانی که درین وحشتگاه
پشت از جسم به دیوار فراغت دادند
۶چه کند آتش دوزخ به گنهکارانی
کز جبین آب به صحرای قیامت دادند
۷منت خشک ز سرچشمه کوثر نکشد
هرکه را آب ز شمشیر شهادت دادند
۸صائب از صافی مشرب می نابش کردم
گر به من درد ز میخانه قسمت دادند
۹