کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند
در ره سیل حوادث، ده ویرانی چند
۱چرخ کز خون شفق چهره خود دارد سرخ
چه سرانجام دهد کار پریشانی چند؟
۲زین گلستان که چو گل خیمه در آنجا زده ای
چیست در دست تو جز چاک گریبانی چند؟
۳دو سه روزی است تماشای گلستان جهان
در دل خود برسانید گلستانی چند
۴نیست از مردم بی شرم عجب پرده دری
پوشش امید چه دارید ز عریانی چند؟
۵دل سیه شد ز پریشان سخنان، صبح کجاست؟
تا بگیرد سر این شمع پریشانی چند؟
۶داغ دیگر به دل از لاله ستانم افزود
چه تراوش کند از سینه سوزانی چند؟
۷آن که بر آتش ما آب نصیحت می ریخت
کاش می زد به دل سوخته، دامانی چند
۸چه کنم آه که هر لحظه برون می آرد
عرق شرم تو از پرده نگهبانی چند
۹شد ز یک صبح قیامت همه عالم پرشور
چه کند دل به شکر خنده پنهانی چند؟
۱۰وقت آن راهروی خوش که چو دریای سراب
دارد از موجه خود سلسله جنبانی چند
۱۱رهروان تو چه پروای علایق دارند؟
چه کند خار به این برزده دامانی چند
۱۲نبرد آینه از آینه هرگز زنگار
چه دهی حیرت خود عرض به حیرانی چند؟
۱۳صائب از قحط سخندان همه کس موزون است
کاش می بود درین عهد سخندانی چند
۱۴