دردمندان که به ناخن جگر خود خستند
چشمه خویش به دریای بقا پیوستند
۱خود حسابان که کشیدند به دیوان خود را
در همین نشأه ز آشوب قیامت رستند
۲خاکیانی که به معماری تن کوشیدند
در ره آب بقا سد سکندر بستند
۳چه بغیر از نفس سوخته حاصل دارند؟
دانه هایی که درین شوره زمین پا بستند
۴عمر در ماتم احباب به افسوس مبر
شکر کن شکر کز این خواب پریشان جستند
۵سنگ بر کعبه زنان شیشه خود می شکنند
وای بر سنگدلانی که دلی را خستند
۶عرق چهره خورشید جهانتاب شوند
شبنمی چند که در دامن گل ننشستند
۷می توانند به یک حمله دو صد قلب شکست
همچو ابرو دو سر آمد چو بهم پیوستند
۸دامن وصل شکر در کف جمعی افتاد
که چو نی در جگر خاک کمر را بستند
۹ای خوش آن مایه درستان که ز بی آزاری
هیچ دل غیر دل خسته خود نشکستند
۱۰صائب از خلق جدا باش که موران ضعیف
مار گشتند به ظاهر چو به هم پیوستند
۱۱