عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند
غافلانند که بر دولت خود پا زده اند
۱در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام
کوهها را به کمر دامن صحرا زده اند
۲هر قدم بی سر و پایان تو پرگار صفت
چرخها بر سر یک آبله پا زده اند
۳اشک ریزان تو هر جا گهرافشان شده اند
مهر گوهر به لب دعوی دریا زده اند
۴به قدم فیض رسان باش که روشن گهران
بر سر خار گل از آبله پا زده اند
۵نیست در عالم تجرید سبکباری هم
گره از قاف به بال و پر عنقا زده اند
۶می دهد از جگر سوخته مجنون یاد
هر سیه خیمه که بر دامن صحرا زده اند
۷فلک بی سر و پا حلقه بیرون درست
صائب آنجا که سراپرده دلها زده اند
۸