تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستند
سروها یکقلم از پای دگر ننشستند
۱از تماشای تو نظارگیان راست دو عید
تا دو ابروی هلال تو به هم پیوستند
۲مزن ای شانه به هم زلف دلاویزش را
که درین سلسله بسیار عزیزان هستند
۳می توان کرد عمارت چو شود کعبه خراب
وای بر سنگدلانی که دلی را خستند
۴چه خیال است که در روز جزا سبز شوند؟
دانه هایی که درین شوره زمین پا بستند
۵وقت آن صافدلان خوش که ز لبهای خموش
پیش یأجوج سخن سد خموشی بستند
۶می برم رشک درین بزم بر آن مشت سپند
که به یک ناله جانسوز ز آتش جستند
۷از گدازند درین دایره ایمن صائب
چون مه آنان که لب نان فلک نشکستند
۸