محض حرف است که او را دهنی ساختهاند
در میان نیست دهانی، سخنی ساختهاند
۱دل روشنگهران فلکی آب شده است
تا چو تو دلبر سیمینبدنی ساختهاند
۲آب ده چشمی از آن سیب زنخدان که فلک
دورها کرده که سیب ذقنی ساختهاند
۳گنج در گوشه ویرانه جمعی فرش است
کز زر و سیم به سیمینبدنی ساختهاند
۴زان غباری که خط از لعل تو انگیخته است
هر طرف طوطی شکرسخنی ساختهاند
۵زلف مشکین تو بر دامن صحرای وجود
سایه افکنده، ختا و ختنی ساختهاند
۶در دل سنگ صنم قحط شرار افتاده است
تا به سرگرمی من برهمنی ساختهاند
۷زان شراری که گرفته است هوا زآتش گل
هر طرف بلبل رنگینسخنی ساختهاند
۸جای شکرست که غمهای گرانمایه تو
با دل سوخته همچو منی ساختهاند
۹نقطه و دایره و قطره و دریاست یکی
خودپرستان جهان ما و منی ساختهاند
۱۰آه کاین مردهدلان جامه احرامی صبح
بر تن خویش ز غفلت کفنی ساختهاند
۱۱فارغ از فکر لباسند نظردوختگان
چون حباب از تن خود پیرهنی ساختهاند
۱۲عارفان از نظر پاک، چو شبنم صائب
زنگ آیینه دل را چمنی ساختهاند
۱۳