سالکانی که قدم در ره جانانه زدند
پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند
۱مستی از شیشه و پیمانه خالی کردند
ساده لوحان که در کعبه و بتخانه زدند
۲فلک بی سر و پا حلقه بیرون درست
در مقامی که سراپرده جانانه زدند
۳دامن عمر ابد در کف جمعی افتاد
که به سر پنجه سر زلف ترا شانه زدند
۴خنده صبح قیامت نکند بیدارش
هرکه را راه به آن نرگس مستانه زدند
۵شکوه از عالم تجرید نکردم هرگز
به چه تقصیر مرا گل به در خانه زدند؟
۶نیست ممکن که به صد گریه مستانه رود
مشت خاکی که به چشم من دیوانه زدند
۷تن چه خاک است که مسجود ملایک باشد؟
بهر می بوسه به کنج لب پیمانه زدند
۸چشم ازان خال بپوشید که در روز نخست
برق در خرمن آدم به همین دانه زدند
۹فیض ارباب جنون هیچ کم از دریا نیست
شد گهر، سنگی اگر بر من دیوانه زدند
۱۰تا به آن گنج گهر دیده بدبین نرسد
جغد، نیلی است که بر چهره ویرانه زدند
۱۱لاله در سنگ نهان بود که آتشدستان
سکه داغ به نام من دیوانه زدند
۱۲عشق و هنگامه آغوش طرازی، هیهات
شمع دستی است که بر سینه پروانه زدند
۱۳سردستی که فشاندند به عالم رندان
زاهدان در کمر سبحه صد دانه زدند
۱۴خبر بحر ازان راهروان باید جست
که قدم بر قدم گریه مستانه زدند
۱۵صائب از شرم برون آی که در روز ازل
طبل رسوایی ما بر در میخانه زدند
۱۶