اهل معنی به سخن بلبل بستان خودند
به نظر آینه دار دل حیران خودند
۱پای رغبت نگذارند به دامان بهشت
همه در سیر گلستان ز گریبان خودند
۲جگر تشنه به سرچشمه حیوان نبرند
این سکندرمنشان چشمه حیوان خودند
۳چشم چون لاله به لخت جگر خود دارند
میزبان خود و مهمان سر خوان خودند
۴در ته توده خاکستر هستی چون برق
گرم روشنگری آینه جان خودند
۵از خدا رنج خود و راحت مردم طلبند
مرهم زخم کسان، داغ نمایان خودند
۶به نسیم سخن سرد پریشان نشوند
همچو دستار سر صبح، پریشان خودند
۷عشوه خرمن گل را به جوی نستانند
غنچه خسبان ریاضت گل دامان خودند
۸گاه در قبضه بسطند و گهی در کف قبض
دمبدم قفل و کلید در زندان خودند
۹چه عجب گر سخن تلخ به شکر گویند
که ز شیرین سخنیها شکرستان خودند
۱۰پرتو مهر به افسرده دلان ارزانی
خانمان سوختگان شمع شبستان خودند
۱۱فرصت دیدن عیب و هنر خلق کجاست؟
که به صد چشم، شب و روز نگهبان خودند
۱۲خاطر جمع ازین قوم طلب کن صائب
که پریشان شده فکر پریشان خودند
۱۳