روشنائی که درین دایره صاحب دیدند
همه چون شبنم گل آینه خورشیدند
۱اگر از عقده گشایان اثری باقی هست
دست جمعی است که در دامن شب پیچیدند
۲زود از لاغری انگشت نما می گردند
چون مه آنان که به احسان فلک بالیدند
۳حاصل روی زمین قسمت بی برگانی است
که به ظاهر ز ثمر عور چو سرو و بیدند
۴صدف گوهر توفیق سیه کاران شد
کف دستی که ز افسوس بهم مالیدند
۵تشنگانی که پی آب خضر می گشتند
خشک گشتند چو از دور سیاهی دیدند
۶خبر از مرکز این دایره جمعی دارند
که چو پرگار به گرد دل خود گردیدند
۷باده هایی که رسیدند به لعل لب یار
مزد آن است که در سینه خم جوشیدند
۸ره به سررشته مقصود گروهی بردند
کز دو عالم به سر زلف سخن پیچیدند
۹از خجالت همه چون شبنم گل آب شدند
ساده لوحان که درین باغ چو گل خندیدند
۱۰این نه دریاست، که از بهر گرانخوابی ما
مشت آبی است که بر روی زمین پاشیدند
۱۱گل بی خاری اگر بود درین خارستان
دامنی بود که از صحبت مردم چیدند
۱۲تنگ شد دایره عیش بر او چون خاتم
هرکه را خانه به مقدار نگین بخشیدند
۱۳چه عجب صائب اگر روز جزا رسته شوند
خود حسابان که درین نشأه قیامت دیدند
۱۴