نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند
رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند
۱به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه
پا به گنج گهر از آبله پا دارند
۲وادی ای نیست که صد بار بر او نگذشتند
گرچه از خواب گران سلسله برپا دارند
۳فکر زاد سفر از دوش خود انداخته اند
توشه از لخت دل خویش مهیا دارند
۴چون صدف کاسه دریوزه به دریا نبرند
روزی خود طمع از عالم بالا دارند
۵مهر بر لب زده چون غنچه و رنگین سخنند
چشم پوشیده و صدگونه تماشا دارند
۶کودکانی که درین دایره سرگردانند
بر سر جوز تهی اینهمه غوغا دارند
۷یک جهت تا نشوی بر تو نگردد روشن
کاین مخالف سفران روی به یک جا دارند
۸خار در دیده موری نتوانند شکست
در خراش جگر خود ید طولی دارند
۹پرده گنج شود خانه چو ویران گردد
مردم از سیل فنا شکوه بیجا دارند
۱۰صائب این دامن پر گل که بهار آورده است
مزد خاری است که این طایفه در پا دارند
۱۱