دل دیوانه من قابل زنجیر نبود
ورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود
۱عمر مردم همه در پرده حیرانی رفت
عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
۲کار بر نعمت الوان جهان می شد تنگ
اگر از خوردن دل، دیده ما سیر نبود
۳وحشت آن به که ز تکرار دوبالا نشود
خواب آشفته ما قابل تعبیر نبود
۴داشت تا شرم کرم راه سخن در دیوان
عذر هرگز به پذیرایی تقصیر نبود
۵سر ازان بر خط تسلیم نهادیم که عشق
دولتی بود که محتاج به تدبیر نبود
۶عشق برداشت ز کوچکدلی از خاک مرا
ورنه ویرانه من قابل تعمیر نبود
۷بی تو گر روی به محراب نماز آوردم
چون کمانخانه ابروی تو بی تیر نبود
۸شرح خط پیچ و خمی چند به گفتار افزود
نقطه خال تو محتاج به تفسیر نبود
۹خشکی طالع ما سد سکندر گردید
ورنه پستان نصیب اینهمه بی شیر نبود
۱۰ناله اهل جنون بود برون از پرگار
صائب امروز که در حلقه زنجیر نبود
۱۱