باد را راه در آن طره پیچان نبود
شانه را دست بر آن زلف پریشان نبود
۱در شهادت دل من همت دیگر دارد
نشوم کشته به زخمی که نمایان نبود
۲عندلیبی که به هر غنچه دلش می لرزد
بهتر آن است که در صحن گلستان نبود
۳دل ز تسخیر سر زلف تو شد شادی مرگ
مور را حوصله ملک سلیمان نبود
۴صحبت دختر رز طرفه خماری دارد
هیچ کس نیست که از توبه پشیمان نبود
۵شرمگینان به خموشی ادب خصم کنند
تیغ این طایفه در معرکه عریان نبود
۶شانه را ناخن تدبیر به سرپنجه نماند
مشکل زلف گشودن زهم، آسان نبود
۷آنقدر شور که باید همه با خود دارد
داغ ما در خم تاراج نمکدان نبود
۸مصرعی سر نزند از لب فکرت صائب
اگر آن زلف سیه سلسله جنبان نبود
۹