باشد ایمن ز زوال آن که کمالش نبود
بی کمالی است کمالی که زوالش نبود
۱طفل شوخی است که غافل ز معلم شده است
هرکه از بیخبری فکر مآلش نبود
۲زشت رو، به که ز منزل ننهد پای برون
پرده پوشی اگر از حسن خصالش نبود
۳واصل عالم بیرنگ درین نشأه شده است
هرکه از حسن نظر بر خط و خالش نبود
۴بر سر خوان وصالش دل محجوب، مرا
تنگدستی است که یارای سؤالش نبود
۵ایمن از دیده شورست درین نشأه کسی
که به جز خون جگر می به سفالش نبود
۶اختر سوخته ماست مسلم، ورنه
اختری نیست فلک را که زوالش نبود
۷محو شد دیده هرکس که در آن نور جمال
خطر از برق جهانسوز جلالش نبود
۸ای بسا خون که کند در دل آیینه و آب
جلوه حسن لطیفی که مثالش نبود
۹رویش از قبله محال است نگردد صائب
دیده هرکه به ابروی هلالش نبود
۱۰