در خیالم اگر آن زلف پریشان میبود
نفس سوختهام سنبل و ریحان میبود
۱دردمندان چه قدر خون جگر میخوردند
درد بیدردی اگر قابل درمان میبود
۲میشد از حبس دل دولت هرجایی خون
رزق اسکندر اگر چشمه حیوان میبود
۳گر گلوگیر نمیشد غم نان مردم را
همه روی زمین یک لب خندان میبود
۴دارد از خرمن من برق دریغ ابر بهار
آه اگر مزرع من تشنه باران میبود
۵داده بودند عنان تو به دست تو، اگر
جنبش نبض تو در قبضه فرمان میبود
۶صائب اسرار جهان جمله به من میشد فاش
اگر آیینه من دیده حیران میبود
۷