یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
۱خط سبز تو محال است که از دل برود
این نه نقشی است که هرگز ز مقابل برود
۲نیست بیرون ز سراپرده دل لیلی ما
هر که خواهد به تماشا پی محمل برود
۳ما نه آنیم که بر ما نکند رحم کسی
خون ما پیشتر از دیده قاتل برود
۴سوزنی لنگر پرواز مسیحا گردید
این نه راهی است که مجنون به سلاسل برود
۵صرف افسوس شود مایه اشک و آهش
هرکه چون شمع، ندانسته به محفل برود
۶هرکه باری ز دل راهروان بردارد
راست چون راه، سبکبار به منزل برود
۷دیده روزنه اش داغ ندامت گردد
ناامید از در هر خانه که سایل برود
۸ساده لوحی که شکایت کند از شورش بحر
واگذارش که چو خاشاک به ساحل برود
۹صید ما گرچه زبون است، ولی بیرحمی
جوهری نیست که از خنجر قاتل برود
۱۰جستجوی گهر از نقش پی موج کند
ساده لوحی که ره حق به دلایل برود
۱۱بی صفا شد گهر روح ز آمیزش جسم
چند این قافله آینه در گل برود؟
۱۲می کشد در دل شبها نفسی موج سراب
وای بر حال نگاهی که پی دل برود
۱۳آه حسرت نفس بیهده ای می سوزد
خط ریحان نه غباری است که از دل برود
۱۴چه گل از لیلی بی پرده تواند چیدن؟
هرکه از راه به آرایش محمل برود
۱۵منع صائب مکن از بیخودی ای عقل فضول
هرکه مجنون بود از میکده عاقل برود
۱۶