دل آگاه به هر شورشی از جا نرود
آب گوهر بسر از جوشش دریا نرود
۱غرض اهل دل از سیر و سفر آزارست
می کشم دامن ازان خار که در پا نرود
۲بار غم از دل مجنون که تواند برداشت؟
ناقه لیلی اگر جانب صحرا نرود
۳از نفس زخم دل آینه ناسور شود
درد عاشق به فسونسازی عیسی نرود
۴می اگر با خبر از آفت صحبت گردد
هرگز از خم به پریخانه مینا نرود
۵چشم بینا دهن زخم دل آگاه است
خون محال است که از دیده بینا نرود
۶نقطه بخت سیه، ریخته کلک قضاست
این سیاهی به عرق ریزی دریا نرود
۷گره از کار جهان وانکند چون دم صبح
دل شب هرکه به دریوزه دلها نرود
۸جلوه موج سراب آفت کوته نظرست
صائب از راه به آرایش دنیا نرود
۹