رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود
بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود
۱شعله گرمی هنگامه گلزار نشست
غنچه شد شهرت گل، دیده بلبل آسود
۲دم شمشیر تغافل همه را با من بود
من چو رفتم ز میان، تیغ تغافل آسود
۳پرتو صبح بناگوش گران بود بر او
چون گل روی تو در سایه سنبل آسود؟
۴چون به زیر فلک از تفرقه ایمن باشم؟
نتوان فصل بهاران به تو پل آسود
۵چشم جادو گرش آن روز که آمد به سخن
در دل چه دل جادوگر بابل آسود
۶توسنی نیست توکل که سکندر بخورد
هرکه بسپرد عنان را به توکل آسود
۷با چنان شوخی طبعی که به گل خنده زدی
در دل خاک چسان طالب آمل آسود؟
۸حیرتی دارم ازان شبنم غافل صائب
که به دور رخ او بر ورق گل آسود
۹