جگر تشنه محال است که سیراب شود
گر عقیق لب او در دهنم آب شود
۱چه غم از تابش خورشید قیامت دارد؟
هرکه در سایه شمشاد تو در خواب شود
۲تخم امید برومند نگردد ز بهار
سبز وقتی شود این دانه که دل آب شود
۳هرکه یک چند درین دایره بر خود پیچد
در کف بحر بقا خاتم گرداب شود
۴زخم اغیار به صد کان نمک بی نمک است
داغ ما نیست نمکسود ز مهتاب شود
۵عشق آخر به دل غمزده می پردازد
بحر روشنگر آیینه سیلاب شود
۶خار در پیرهن بیخبران گل گردد
مژه در دیده بیدرد رگ خواب شود
۷طوطی از پرتو آیینه شود حرف شناس
سخن آن روز شود سبز که دل آب شود
۸از دم گرم تو صائب که زوالش مرساد!
دل اگر بیضه فولاد بود آب شود
۹