نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود
بازی نعمت الوان مخور از خوان وجود
۱گریه تلخ بود چشمه شیرین حیات
آه افسوس بود گرد بیابان وجود
۲رحم کن بر دل صدپاره، مشو هم نمکش
که بود شور قیامت نمک خوان وجود
۳زود باشد که کند زهر ندامت سبزش
هرکه لب تر کند از چشمه حیوان وجود
۴دامن دشت عدم تا به قیامت سبزست
دو سه روزی است برومندی بستان وجود
۵چه به غیر از دل و چشم نگران با خود برد؟
شبنم ما ز تماشای گلستان وجود
۶پیش شمعی که شد از آفت هستی آگاه
دهن گاز بود طوق گریبان وجود
۷پر کاهی است که بر باد بود بنیادش
در بیابان عدم تخت سلیمان وجود
۸میتوان یافت به صبح دل بیدار نجات
از خیال عدم و خواب پریشان وجود
۹نیست جز جوهر شمشیر شهادت صائب
خط آزادی اطفال دبستان وجود
۱۰