چه بهشتی است که دستم کمر یار شود
مغرب بوسه ام آن مشرق گفتار شود
۱برندارم لب خود آنقدر از لعل لبش
که دل خسته ام از درد سبکبار شود
۲گرد آن شمع جهانسوز بگردم چندان
که پر سوخته ام شعله دیدار شود
۳گر من از تلخی این درد بمیرم حیف است
که شکر خنده او شربت بیمار شود
۴از جگر خوردن ما عشق جگردار شده است
که شرر شعله سرکش ز خس و خار شود
۵خط اگر گرد رخت رنگ قیامت ریزد
چشم مست تو محال است که هشیار شود
۶پای بیرون منه از گوشه عزلت صائب
تا گلستان جهان یک گل بی خار شود
۷