نیست ممکن دل ازان جان جهان سیر شود
حسن از آیینه محال است که دلگیر شود
۱دهن تنگ تو هرجا که به گفتار آید
لب رنگین سخنان غنچه تصویر شود
۲بیقرار تو چو مجنون ننشیند از پا
چشم آهو اگرش حلقه زنجیر شود
۳هیچ جا تا هدف آرام نگیرد چون تیر
هرکه را جاذبه شوق عنانگیر شود
۴اثر ظلم مگر دامن ظالم گیرد
ورنه آن صبر که دارد که خداگیر شود؟
۵حرص از طینت پیران نبرد موی سفید
این تبی نیست که ساکن به طباشیر شود
۶اشتیاق لب شیرین ننشیند از جوش
خون فرهاد پس از کشته شدن شیر شود
۷در قیامت سپر آتش دوزخ گردد
سینه هر که در اینجا هدف تیر شود
۸آب در قبضه فولاد نخواهد ماندن
پیچ و تاب من اگر جوهر شمشیر شود
۹دانه سوخته خاک فراموشان است
هرکه مشغول به آب و گل تعمیر شود
۱۰شبنم از دیدن خورشید نمی گردد سیر
چشم صائب ز تماشای تو چون سیر شود؟
۱۱