خط ازان صفحه رخسار سخنساز شود
طوطی از پرتو این آینه غماز شود
۱در ته زلف، رخش پرده گداز نظرست
آه ازان روز که این آینه پرداز شود
۲از نظربازی بی پرده ارباب سخن
چشم کم حرف تو وقت است سخنساز شود
۳بحر کم ظرفتر از جام حباب است آنجا
لب میگون تو چون حوصله پرداز شود
۴اگر از کوی تو اندیشه پرواز کنم
نقش بر بال و پرم چنگل شهباز شود
۵بر رخ صبح، شفق پنجه خونین مالید
این سزایش که دگر پرده در راز شود
۶برگشاد دل ما دست ندارد تدبیر
به دریدن مگر این نامه ز هم باز شود
۷دل ما نیست تنک ظرف شکایت صائب
صبح محشر سر این شیشه مگر باز شود
۸