گل بی خار درین غمکده کم سبز شود
دست در گردن هم شادی و غم سبز شود
۱حاصل ما دل پاره است، چنین میباشد
سرزمینی که به شورابهٔ غم سبز شود
۲طی شد ایام برومندی ما در سختی
همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود
۳اگر از تشنهلبی آب شود دانهٔ دل
به ازان است که از ابر کرم سبز شود
۴نیست غیر از دل خرسند درین خارستان
کف خاکی که در او باغ ارم سبز شود
۵تا بود ریشهٔ قارون به زمین، هیهات است
که درین باغ نهالی ز کرم سبز شود
۶گر براندازی ازان روی عرقناک نقاب
سر بسر ریگ بیابان عدم سبز شود
۷میتوان بخت برومند به خون خوردن یافت
که ز میرابی شمشیر، عَلَم سبز شود
۸آنقدر در حرم از شوق تو اشک افشانم
که چو طوطی پر مرغان حرم سبز شود
۹گر چنین عشق تو بر سنگدلان زور آرد
سبحهٔ برهمن از اشک صنم سبز شود
۱۰بگسل از صحبت این همسفران تا چون خضر
هرکجا پای نهی جای قدم سبز شود
۱۱از سخنهای تو صائب که ازو آب چکد
عجبی نیست اگر لوح و قلم سبز شود
۱۲