گوهری نیست سخنهاش که از گوش شود
نمکی نیست لب او که فراموش شود
۱حلقه ای نیست دو زلفش که برآید از گوش
یاد رویش نه چراغی است که خاموش شود
۲خط سبزش سبقی نیست که از یاد رود
مصرعی نیست خارمش که فراموش شود
۳خواب در دیده غفلت زدگان می سوزد
چون کسی غافل ازان صبح بناگوش شود؟
۴جام در دست به صحرای قیامت آید
هرکه از گردش چشمان تو مدهوش شود
۵دل در اخفای غم عشق عبث می کوشد
این نه آن شعله شوخ است که خس پوش شود
۶زاهد خشک اگر قامت او را بیند
همچو محراب سراپا همه آغوش شود
۷اشک در دیده من بیش شد از سوز جگر
آب دریا، چه خیال است کم از جوش شود؟
۸جامه تبدیل کند آب حیات از خجلت
چون ز خط آن لب جان بخش سیه پوش شود
۹واگذارش که به خون جگر خود سازد
کیست صائب که به بزم تو قدح نوش شود؟
۱۰